فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

داستان عینک آفتابی !!

مجموعه : داستان

داستان عینک آفتابی !!

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست. از كلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت كه مسیر خلوت بود…

اتوبوس كه راه افتاد نفسی تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد. 

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود كه فقط می توانست نیمرخش را ببیند كه داشت از پنجره بیرون را نگاه می كرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع كرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فك استخونی . سه تیغه هم كه كرده حتما ادوكلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینك آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فكر می كنه؟ 

آدم كه اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فكر می كنه…

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (كمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره…  با دوستهاش قرار می ذاره كه با هم برن شام بیرون. كلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن ؛ میرن پارتی، كافی شاپ، اسكی… چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه كه باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس كرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهكار است. احساس بدبختی كرد. كاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

 

ایستگاه بعد كه اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. 

مشتاقانه نگاهش كرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

 

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مكثی كرد و چیزی را كه در دست داشت باز كرد…

 

 یك، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریك به هم پیوستند و یك عصای سفید رنگ را تشكیل دادند. ..

 

از آن به بعد دیگر هرگز عینك آفتابی را با عینك سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی كه داشت خدا را شكر كرد…

گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز

با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال