فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

قرآن کریم و معنای واقعی زندگی (3)

مجموعه : دینی
آلبرت انیشتین مى‏گفت:
«مذهبى بودن به معناى یافتن پاسخ به سؤال «معناى زندگى چیست؟» مى‏باشد»
ویكتور فرانكل پس از نقل سخن آلبرت انیشتین مى‏گوید:
«اگر ما این نظر را بپذیریم آنگاه ممكن است اعتقادو ایمان را اعتماد به معناى غایى و نهایى تعریف نماییم.»19
اروپاى پیش از عصر روشنگرى، دین را منشأ الهام‏گیرى معناى زندگى مى‏شناختن، تمام آنها – چه مشركان قدیم و چه مسیحیان متأخرتر – پیش از گالیله چنین مى‏اندیشیدند كه:
«جهان از طریق طرح و هدف، ضبط و مهار مى‏شود… افلاطون و ارسطو و نیز همه عالم مسیحیت در قرون وسطى به این پیش‏فرض (كه یك نظم یا طرح كیهانى وجود دارد كه هر موجودى را مى‏توان در تحلیل نهایى برحسب جایگاهش در این طرح كیهانى، یعنى برحسب هدفش تبیین كرد) قایل بودند»20
چنین نگرشى، انسان را نیز به هدف‏دارى فرامى‏خواند و به زندگى او جهت مى‏داد.
كتاب مقدس علاوه بر هدف مندى هستى و نیز طرح بایدها و نبایدهاى مناسب با غرض الهى، معاد و وجود بهشت و جهنّم را نیز مطرح كرد كه تا قرن هفده و هجده بر غایت‏مندى زندگى یهودیان21 و مسیحیان22 تأثیر داشت.
تا زمانى كه نگاه دین در ساحت هستى‏شناسى و انسان‏شناسى چیره بود، زندگى در غرب تكیه بر معناى برون‏زاد داشت و تحركات شبانه‏روزى انسان‏ها براساس آن سامان مى‏یافت. در این رابطه مخالفى وجود ندارد، حتى مخالفان دین نیز این معنا را قبول دارند! ژان‏پل سارتر (فیلسوف اگزیستانسیالیست و ملحد فرانسوى) معناى زندگى را در سایه دین باورى این گونه به تصویر مى‏كشد:
«تا زمانى كه آدمیان به خدایى آسمانى باور داشتند مى‏توانستند او را خاستگاه آرمان‏هاى اخلاقى خویش بدانند، جهان كه مخلوق و تحت حاكمیت خدایى پدروار بود براى آدمى مسكنى مألوف، گرم و صمیمى بود. ما مى‏توانستیم مطمئن باشیم كه شر در عالم هر قدر هم زیاد باشد در نهایت، خیر بر آن غلبه خواهد كرد و لشكر شرّ تار و مار خواهد شد.»23
گویا اتفاق‏نظر وجود دارد كه همزمان با آغاز عصر روشنگرى، مشخصاً پس از گالیله، در رابطه با معناى زندگى، انقلاب ریشه‏اى آغاز شد، به سرعت توسعه یافت و به ثمر نشست. براساس این تحول، فعالیت‏هاى معناشناختى برون‏گرا جاى خود را به معناشناسى درون‏گرا داد. رویكرد جدید به جاى جستجوى معنا، آفرینش معنا را پیشنهاد مى‏كرد، این پیشنهاد مقبول افتاد و جامه عمل پوشید، البته به بهاى فراموشى دین و معناى پیشنهادى آن24 براى زندگى. و نیز ناپدید شدن باور به معاد و زندگى پس از مرگ25 از افق باورها.
چگونگى فراموشى دین به عنوان منبع معنا بخش، به صورت‏هاى مختلف تحلیل شده است. فرانكل مى‏گوید:
«در قرن ما، خدا شدن خرد و عقل و فن‏آورى خود بزرگ‏بین، ابزارهاى سركوب‏گرى هستند كه در پاى آن احساس مذهبى قربانى شده است».26
فروم بر این باور است كه تا ظهور داروین عقاید دینى، استوارو خالى از تزلزل بود. با طرح نظریه تكامل به عنوان یك كشف علمى و بى‏اعتبار شدن توصیف دینى از جهان طبیعى، گویى دین یك پاى خود را از دست داد و بر روى پاى دیگر یعنى اصول اخلاقى ایستاد. احساس ضرورت پیشرفت و موفقیت فزونتر در عرصه اقتصاد، به عنوان اصل اخلاقى حاكم بر سرمایه‏دارى نوین، پاى دیگر دین را نیز بریده است. و دیگر كسى به از خودگذشتگى نمى‏اندیشد. در جامعه سرمایه‏دارى كنونى خداوند دیگر نه آفریننده جهان است و نه مشوق ارزش‏هاى اخلاقى از قبیل عشق به همنوع و تسلط بر حرص و آز.27
والتر ترنس استیس (فیلسوف بریتانیایى 1886-1967) دیدگاه دیگرى دارد، وى مى‏گوید:
«اكتشافاتى همچون: خورشید مركز عالم است، انسان از نسل نیاكانى میمون‏وارند و زمین صدها میلیون سال قدمت دارد، ممكن است پاره‏اى از جزئیات آموزه‏هاى كهن‏تر دینى را منسوخ كنند و یا ممكن است آن‏ها را وادارند تا بار دیگر در چارچوب عقلانى جدیدى بیان شوند، اما آن‏ها به ذات خود بینش دین، خدشه‏اى وارد نمى‏كنند، این ذات عبارت است از ایمان به وجود طرح و هدف در عالم، ایمان به این كه جهان یك نظام اخلاقى است و ایمان به این كه در نهایت، همه چیز به خیر و خوشى تمام مى‏شود. این اعتقاد قلب روحیه دینى را تشكیل مى‏دهد. دین با هر نوع ستاره‏شناسى، زمین‏شناسى و فیزیك مى‏تواند سازگار افتد اما نمى‏تواند با جهانى بى‏هدف و بى‏معنا بسازد. اگر نظام امور بى‏هدف و بى‏معنا باشد پس زندگى انسان نیز بى‏هدف و بى‏معنا خواهد بود و هر چیز عبث و بیهوده است، هر تلاشى در نهایت بى‏ارزش است.
عامل یا ارزشى كه به زندگى جهت مى‏دهد باید خود را در قالب میل و گرایش انسان به نمایش گزارد كه نشانه آمادگى براى عمل و اقدام است.11 این ویژگى در مورد چیزى قابل پیش‏بینى مى‏نماید كه هم رغبت و رضایت رعایت كننده‏اش را برانگیزاند و هم تماشاگر بیرونى را به شگفت و تحسین وادارد. در تعریف زندگى معنادار، آمده است:
«طبیعى‏ترین الگوهاى زندگى معنادار، هم به لحاظ ذهنى بسیار ارضاكننده‏اند و هم وقتى از منظرهاى بیرونى نسبت به خود فاعل‏ها مورد قضاوت قرار گیرند قابل ستایش یا ارزشمندند… ظاهراً معنا وقتى مطرح مى‏شود كه كشش ذهنى با جاذبه عینى هماهنگ شوند.»12
بى‏تردید ضرورت دست‏یابى به ارزش كه دو ویژگى دلپذیرى و توجه مثبت را به زندگى مى‏دهد و سبب معنادارى آن مى‏شود، بین سایر ضرورت‏هاى مانند و مشابه ندارد و باید از ضرورت آب و نان كه اصل حیات را استوار نگه مى‏دارد، ملموس‏تر باشد، بدان دلیل كه اگر ارزش حیات به معنا و محتواى آن است، بدون معنا، نه زندگى ارزش دارد و نه ابزار آن!
دیدگاه ویكتور فرانكل (دانشمند اطریشى و مبتكر معنادرمانى) الهام‏بخش‏تردیدناپذیرى بیشتر ضرورت یاد شده است كه مى‏گوید:
«معناجویى تجلّى واقعى انسان بودن بشر است»13
و احساس ناامیدى به خاطر تهى و خالى بودن ظاهر زندگى از معنا، دست‏آورد بزرگ انسانى است14 كه به جستجوى جدّى‏تر فرمان مى‏دهد.
با همه این‏ها، بشر امروز چرا در اوج تلخ كامى ناشى از خلأ معنایى، زندگى را تجربه مى‏كند و در بند اسارت آثار و پى‏آمدهاى خردكننده این بحران گرفتار آمده است؟گزارش زیر كه مربوط به كشور امریكاست مى‏تواند نمونه گویایى باشد براى شدت بحران خلأ معنا در زندگى:
«نرخ خودكشى در میان مردان جوان به طور قابل ملاحظه‏اى بالا رفته است. در حالى كه خودكشى به عنوان دهمین علت مرگ و میر در ایالت متحده فهرست شده است، در میان جوانان پانزده تا نوزده ساله حالاسومین و در میان دانشجویان دومین مقام را دارد… مطالعه‏اى كه توسط دانشگاه ایالتى «ایداهو» انجام گرفت، نشان داد كه (51) مورد از (60) مورد دانشجویى كه به طور جدّى دست به خودكشى زده بودند، دلیل اقدام‏شان «زندگى براى آنها یعنى هیچ» بوده است. از این (51) نفر، (48) نفر در سلامتى فیزیكى عالى بودند و سرگرمى‏هاى اجتماعى پرجنب و جوشى را داشتند، در كار دانشگاهى‏شان خوب عمل مى‏كردند و رابطه آنها با گروه خانوادگى‏شان خوب بود».15
جدیت هشدار نهفته در این گزارش وقتى خود را نشان مى‏دهد كه بدانیم كه جامعه امریكا یكى از برخوردارترین جوامع در سطح جهان است و خودكشى، چونان كه خواهیم دید تنها یكى از پى‏آمدهاى منفى احساس پوچى مى‏باشد.
اخطار شدید ویكتور فرانكل و اریش فروم (به ترتیب) نیز در این رابطه قابل مطالعه است كه مى‏گویند:
«امروز معناجویى اغلب ناكام و نافرجام مانده است… ما روان‏پزشكان بیش از هر زمان با بیمارانى روبه‏رو هستیم كه از یك احساس بیهودگى و پوچى شكایت مى‏كنند… برخلاف انسان زمان گذشته، به انسان كنونى سنت‏ها و ارزش‏ها نمى‏گویند كه او باید چه بكند. حال انسان كنونى نمى‏داند كه چه باید بكند و یا چه خواهد كرد؟ بعضى اوقات او حتى نمى‏داند كه اساساً چه مى‏خواهد بكند. در عوض او مى‏خواهد كارى را بكند كه سایرین مى‏كنند كه همرنگى جماعت است یا او كارى را مى‏كند كه سایرین از او مى‏خواهند انجام دهد كه استبداد است.»16
«آیا كودكان ما صدایى خواهند شنید كه به آنها بگوید كجا مى‏روند و براى چه زندگى مى‏كنند. آنها نیز مثل سایر افراد بشر احساس مى‏كنند كه زندگى باید معنا و مفهومى داشته باشد… آنها طالب سعادت، حقیقت، عدالت، عشق و خلاصه چیزى هستند كه خود را وقف آن نمایند، آیا ما قادریم این خواست آنها را برآورده كنیم؟»17
«به نام آزادى، ساختمان زندگى از دست مى‏رود و به جایش انبوهى از قطعات خرد و بى‏ربط مى‏ماند كه معناى كلى از آن برخاسته است، فرد تنها به این قطعات مى‏نگرد – همچون كودكى كه باید از تكه‏هاى كوچك رنگینى كه در دست دارد خانه‏اى بسازد – با این تفاوت كه كودك مى‏داند خانه چیست و در تكه‏هاى بازیچه‏اى كه دارد، اجزاء مختلف خانه را بازمى‏شناسد، حال آن كه بزرگسالان معناى كل را كه قطعات آن در دست شان ریخته، نمى‏بینند و حیرت‏زده در تكه‏هاى بى‏معنا و كوچكى كه دارند خیره مى‏مانند… كسى را فرصت آن نیست كه درنگ كند و ببیند آیا به راستى هدف‏هایى كه دنبال آنهاست از خواسته‏هاى خود وى سرچشمه مى‏گیرند؟».18
این گزارش‏ها زندگى انسان غربى را به تصویر مى‏كشد، در واقع بحران بى‏معنایى زندگى یك پدیده غربى است. البته این بیمارى به جاهاى دیگر نیز سرایت كرده و رو به گسترش مى‏باشد، مگر این كه با شناسایى عوامل پیدایش و شناخت آثار آن، پیش‏گیرى به عمل آید.
خاستگاه و آثار خلأ معنایى
مقاله «قرآن و معناى زندگى» معنا و هدف زندگى را در رابطه با فعالیت هاى جزئى و كلى زندگى توضیح مى دهد و با تأكید بر اهمیت معناى زندگى، نگاه كوتاه به خلاء معنایى در غرب مى اندازد و گذشته معنادارى و عوامل كنارگذارى معنا و آثار بى معنایى را در این دیار توضیح مى دهد. و در ادامه چهار دیدگاه و پیشنهاد براى حل مشكل بى معنایى روایت مى كند و سپس به توضیح دیدگاه قرآن پرداخته جایگاه فعلى آن را در زندگى مسلمانان در خور توجه مى داند. در این دیدگاه تمام هستى ـ به شمول انسان ـ نشانه هاى هدایت كننده به خداوند است تا انسان را به سوى خدا بكشاند و او را متقاعد كند كه همسو با تمام ذرات هستى در برابر قانون خدا گردن نهد، این تواضعدر قالب عبادت مطرح مى شود ـ كه مصادیق و مراتب مختلف دارد ـ و سپس تمام زندگى انسان را پوشش مى دهد و روحیه بندگى در پرتو هستى شناسى و باور به معاد اوج فزاینده مى یابد. مقاله در پایان به نگاه قرآن به پیدایش بى معنایى در زندگى مى پردازد و بر این باور تأكید مى كند كه هدف قرار دادن زندگى طبیعى انسان را به كام پستى مى كشاند كه كارش درندگى و روزى اش تلخ كامى است.

كلید واژه‏ها: خدا، قرآن، عبادت، آزادى، آرامش روحى، زندگى، پوچى، آیات خدا، معناى زندگى، سرمایه دارى، قرب الهى
نگاه نخست
حیات انسان واقعیتى است كه به وسیله آن حركت، احساس، لذت، حقیقت‏جویى، كمال‏طلبى1، عینیت پیدا مى‏كند. آدمیان، در بستر تداوم پدیده حیات به بركت فعالیت سیستم‏هاى كار گذاشته شده در متن هستى خود و با استفاده از فرصت‏هاى فراهم آمده، در فاصله میان تولد و مرگ، به قصد پاسخ‏گویى به نیازهاى مادى و معنوى خویش، به كنش و واكنش‏هاى آگاهانه جسمى و روحى شبانه‏روزى مى‏پردازند تا عمر را به پایان برند.
بسته عمل و عكس‏العمل هر انسان، فعالیت‏هاى به ظاهر پراكنده‏اى را كنار هم قرار مى‏دهد كه هر كدام با هدف‏گیر و توجیه روشنى جامه عمل مى‏پوشد. این كه یكایك اجزاى رفتار طبیعى آدمى در عرصه زندگى، بدون سردرگمى و با توجه به فلسفه و هدف آنها انجام مى‏پذیرد، گذشته و حال نمى‏شناسد و «تمام انسان‏هاى كره خاكى، از نخستین روز زندگى تاكنون هر كارى كه انجام داده‏اند، انگیزه و هدف آن را در حال اعتدال مشاعر مغزى دریافته‏اند، مثلاً تشنه شده‏اند و آب خورده‏اند. فلسفه و هدف پیدا كردن آب و آشامیدن آن، همان سیراب شدن بوده است كه خودآگاه یا ناخودآگاه به دست مى‏آوردند».2
خرده رفتارها و ریزكارها، در عرصه زندگى انسان با معیار خیر، مصلحت و خردپذیرى، به هدف‏دار و بى‏نتیجه یا با معنا و پوچ، دسته‏بندى مى‏شوند. آنچه معنا دارد ممكن است زمینه‏ساز تحقق هدف ارزشمندترى باشد، «هر «براى» و هر «معنى» به نوبه خود ممكن است كه یك «براى» و یك «معنى» دیگر داشته باشد ولى در نهایت منتهى شود به چیزى كه غایت بودن و معنى بودن آن ذاتى اوست».3
به هر حال معنا و هدف یك اقدام جزئى كه در ضمیر آگاه یا ناآگاه انسان جاى مى‏گیرد گرد و غبار بى‏تفاوتى را كنار زده، علاقمندى و رغبت را جایگزین آن مى‏سازد و در عین زمان، ضرورت انتخاب روش كارى مناسب را نیز مطرح مى‏كند،4 از این رو در تعریف هدف آمده است:
«هدف عبارت است از آن حقیقت منظور كه آگاهى و اشتیاق به دست آوردن آن محرك انسان به سوى انجام دادن حركات معینى است كه آن حقیقت را قابل وصول مى‏سازد.»5
ولى معناجویى براى زندگى كه در حوزه‏هاى دین‏شناسى، هستى‏شناسى، انسان‏شناسى، روان‏شناسى و جامعه‏شناسى از سوى دانشمندان مطرح است با نگاه به جهان، انسان و كل زندگى صورت مى‏گیرد و «متفكرى كه در فلسفه حیات مى‏اندیشد، باید حیات كلى را با داشتن ارزش هاو عظمت‏ها در حال وابستگى به مجموع هستى كه ارتباط با آفریننده هستى دارد، مطرح كند».6
«بقاء» و تداوم حیات، كه مهم‏ترین چیز براى هر انسان است، كه خود «نمى‏تواند یك ارزش برتر باشد. اگر زندگى به چیزى در ماوراى خود توجه ندهد، «بقاء» بى‏ارزش و خالى از معنا است».7 در حقیقت پرسش از عامل اهداكننده معنا به زندگى، پرسشى از این است كه علاوه بر «بقاى» صرف، چه چیزى در زندگى ما شایسته احترام عظیم است8 تا به خود بقا جهت و معنا ببخشد.
مطالعات معناشناختى معطوف به زندگى به این دلیل به هستى‏شناسى رومى‏آورد كه بداند آیا ماهیت عالم، به خصوص ماهیت غایى آن به انسان و زندگى او نگاه مهرآمیز دارد یا توجه خصمانه؟ یا این كه در قبال او بى‏تفاوت است.9 اثبات موضع‏گیرى براى هستى در قبال انسان، به معناى دریافت معنا یا چیز شایسته احترام از خارج است و احراز بى‏تفاوتى جهان، این پیام را گوش‏زد مى‏كند كه خود انسان باید دست به تولید معنا بزند، به همین دلیل معنا به دو دسته «برون‏زاد» و «درون‏زاد» تقسیم شده است، یعنى انسان معناى زندگى خود را در انطباق با خواست خداوند مى‏یابد یا با گزینش و تعهد درونى به آن هستى مى‏بخشد.
10
 
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال