فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

امام رضا(ع) پس از اقامت در مدینه

مجموعه : دینی
امام رضا(علیه السلام) در مدینه، پس از امامت مدت امامت حضرت رضا(علیه السلام) حدود 20 سال طول كشید، كه 17 سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت. امام رضا(علیه السلام) در مدینه، پس از شهادت پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسیدگى امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع كرد، و به تدریس و تكمیل حوزه علمیه جدش امام صادق(علیه السلام) پرداخت و در این راستا گامهاى بزرگ و استوارى برداشت. موقعیت امام رضا(علیه السلام) در مدینه، همه علما و شخصیتهاى سیاسى و اجتماعى حجاز را تحت الشعاع خود ساخت، مردم آن بزرگوار را در همه شؤون مادى و معنوى، مرجع و پناه خود مى دانستند، و نور وجود او چون خورشیدى بر قلبها مى تابید، و تاریكیها را از نظرات گوناگون روشن مى ساخت.

آن حضرت براى رفع مشكلات اجتماعى، فرهنگى و سیاسى مردم، در همه امور دخالت مى كرد، و در متن جامعه قرار داشت، و در امور و مسائل مختلف اجتماعى هرگز لحظه اى بى تفاوت نزیست، به ویژه در دو بعد فرهنگى و سیاسى، تلاش فراوان داشت، آن بزرگوار در گفتگویى با مأمون در خراسان فرمود:

و ما زادنى هذا الامر الذى دخلت فیه، فى النعمة عندى شیئاً و لقد كنت بالمدینة و كتابى ینفذ فى المشرق و المغرب، و لقد كنت اركب حمارى، و امرّ سكك المدینه، و ما بها اعزّمنّى، و ما كان بها احد یسألنى حاجة یمكننى قضاؤها له الاّ قضیتها له: «اینكه من در اینجا (خراسان) به عنوان ولى عهد، شده ام از نظر من هیچگونه بر موقعیت من افزوده نشده است، من در مدینه در موقعیتى بودم كه نامه ام به مشرق و مغرب مى رفت (دست خطم را در همه جا مى خواندند) بر مركب خود سوار مى شدم، و در راههاى مدینه عبور مى كردم، هیچ كس در آنجا عزیزتر از من نبود، و هركسى حاجتى داشت و آن را از من مى طلبید، تا حدّ توان نیازهاى نیازمندان را تأمین مى كردم.»   موضعگیرى امام رضا(علیه السلام) در برابر هارون پس از شهادت امام كاظم(علیه السلام) كه در سال 183 هـ ق رخ داد، آغاز امامت حضرت رضا(علیه السلام) شروع شد، و با توجه به اینكه هارون (پنجمین خلیفه عباسى) در سال 193 از دنیا رفت، ده سال از امامت حضرت رضا(علیه السلام) معاصر این زمان بود. موضعگیرى امام رضا(علیه السلام) در برابر هارون، مانند موضعگیرى پدر بزرگوارش امام كاظم(علیه السلام)بود، و از این موضع، كوچكترین عقب نشینى نكرد، در همین عصر، امامت خود را آشكار نمود، و این خود اعلان آشكار بر ضدّ حكومت هارون بود، امام رضا(علیه السلام) هرگز حكومت هارون را تأیید نكرد، و چنانكه قبلاً ذكر شد، هرگونه كمك به دولت عباسیان را، تحریم نمود و صریحاً فرمود «كمك به آنها و كارمند شدن در ادارات آنها، و كوشش براى تأمین نیازهاى آنها معادل كفر است، و توجه عمدى به آنها از گناهان كبیره اى است كه نتیجه اش عذاب آتش دوزخ است.» براى اینكه موضعگیرى حضرت رضا(علیه السلام) را در برابر هارون به روشنى دریابیم، نظر شما را به روایات زیر جلب مى كنم: 1 – صفوان بن یحیى مى گوید: پس از شهادت امام كاظم(علیه السلام)، حضرت رضا(علیه السلام) درباره امامت خود صریحاً سخن گفت، ما از آشكار شدن این امر، بر جان حضرت ترسیدیم (كه مبادا هارون به او آسیب برساند) شخصى به امام رضا(علیه السلام)عرض كرد: «شما امر بسیار مهمى را آشكار نمودید، و ما ترس آن داریم كه از ناحیه این طاغوت (هارون) به شما گزندى برسد.» امام رضا(علیه السلام) فرمود: «او (هارون) هرچه مى خواهد تلاش كند ولى بر من راهى ندارد». 2 – محمد بن سنان یكى از دوستان حضرت رضا(علیه السلام) مى گوید: «به آن حضرت عرض كردم، شما بعداز پدرتان، امامت خود را آشكار ساختید با اینكه از شمشیر هارون خون مى چكد؟» آن حضرت در پاسخ فرمود: سخنى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مرا بر این كار جرأت داد، آنجا كه فرمود: «اگر ابوجهل از سر من یك لاخه مو بگیرد، گواهى دهید كه من پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیستم.» و انا اقول لكم ان اخذ هارون من راسى شعرة فاشهدوا انى لست بامام: «اگر هارون از سر من یك لاخه مو بگیرد، گواهى دهید كه من امام  نیستم.» 3 – در مورد دیگر آمده: على بن ابى حمزه به امام رضا(علیه السلام) عرض كرد: «از اینكه امامت خود را آشكار نموده اى از دستگاه هارون نمى ترسى؟» آن حضرت در پاسخ فرمود: «اگر بترسم، آنها را یارى كرده ام.» ابولهب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را تهدید كرد، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به او فرمود: «اگر از ناحیه تو خراشى به من برسد من دروغگو هستم.»… من نیز به شما مى گویم: اگر از ناحیه هارون خراشى به من برسد من دروغگو هستم.» به این ترتیب حضرت رضا(علیه السلام) با كنایه اى رساتر از تصریح، هارون را ابوجهل و ابولهب عصر خود خواند، و این مطلب را آشكار ساخت كه ماجراى من و هارون مثل ماجراى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و ابوجهل و ابولهب است، ماجراى حق و باطل است كه در هر عصرى به شكلى آشكار مى گردد. 4 – اباصلت هروى مى گوید: روزى حضرت رضا(علیه السلام) (در مدینه) در خانه اش بود، فرستاده هارون نزد آن حضرت آمد و گفت: «امیر مومنان هارون شما را مى خواهد،هم اكنون دعوت او را اجابت كن.» حضرت رضا(علیه السلام) برخاست و به من فرمود: «هارون در چنین وقتى مرا نطلبیده مگر اینكه آسیبى به من برساند، ولى سوگند به خدا او نمى تواند به من آسیبى برساند، به خاطر كلماتى (دعاهایى) كه جدّم رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به من تعلیم نموده».(كه به وسیله آن خودم را از گزند او حفظ مى كنم). اباصلب مى گوید: همراه حضرت رضا(علیه السلام) نزد هارون رفتیم، ولى هنگامى كه در روبروى هارون قرار گرفتیم، هارون گفت: «اى ابوالحسن، دستور داده ایم صد هزار درهم در اختیارت بگذارند، مبلغ نیاز اهل خانه و بستگانت را براى ما بنویس، اكنون اگر مى خواهى به سوى بستگانت بازگرد». هنگامى كه امام رضا از نزد هارون به سوى خانه اش بازگشت، هارون به پشت سر امام رضا(علیه السلام)نگاه مى كرد و گفت: «من تصمیمى داشتم ولى خداوند اراده دیگرى داشت، و اراده خدا بهتر است».  

 

  گفتگوى امام رضا(علیه السلام) با جاثلیق جاثلیق كه از علماى دین مسیح(علیه السلام) بود با متكلمین اسلامى به گفتگو و مناظره مى پرداخت و مى گفت: ما و شما همگى متفق بر نبوت عیسى(علیه السلام) مسیح و زنده بودن آن حضرت در آسمان هستیم ولى در نبوت پیغمبر اسلام بین ما و شما اختلاف است و همگى متفق هستیم كه از دنیا رفته است. پس چه دلیلى دارید كه آن حضرت پیامبر بوده است؟ متكلمین اسلامى متحیر ماندند. پس در محضر مقدس حضرت رضا(علیه السلام) و مأمون عباسى حاضر گردید و به حضرت عرض كرد، نظر شما درباره عیسى(علیه السلام) و كتاب او چیست؟ حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: من اقرار به نبوت و كتاب عیسایى دارم كه اقرار به نبوت پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نموده و امت خویش را بشارت داده است و به عیسایى كه اقرار به نبوت آن حضرت نكرده است كافر هستم. سپس فرمود: اى نصرانى ما به عیسى(علیه السلام) كه ایمان به محمد(صلى الله علیه وآله) داشت ایمان داریم ولى یك نقص داشت كه نماز و روزه بسیار كم بجا مى آورد. جاثلیق گفت: به خدا قسم عیسى(علیه السلام) همواره صائم النهار و قائم اللیل بود. حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: براى چه كسى به جا مى آورد؟ جاثلیق ساكت شد. (زیرا آنها معتقد به خدایى عیسى(علیه السلام) بودند و اگر عیسى(علیه السلام) خدا بود براى چه كسى عبادت مى كرد؟) جاثلیق به حضرت عرض كرد: كسى كه مرده را زنده كند و اكمه و ابرص (كور مادرزاد و پیس) را شفا دهد مستحق عبادت است. حضرت فرمود: یسع نیز همین كارها را مى كرد. بر روى آب راه مى رفت و اكمه و ابرص را شفا مى داد و حزقیل نیز 35 هزار نفر را پس از مرگ 60 ساله زنده نمود و قومى از بنى اسرائیل خارج از بلاد خویش شدند از ترس طاعون و مرگ و خداوند آن را هلاك كرد، و خداوند به پیامبرى از پیامبرانش امر كرد كه بر استخوانهاى مرده آنها بعداز چندین سال بگذرد و آنها را صدا بزند و بگوید: به اذن خدا زنده شوید و آنها نیز زنده شدند. و قصه ابراهیم و پرندگان را در قرآن ذكر كرده است كه: فصر هن الیك و داستان موسى(علیه السلام) را كه واختار موسى ذكر نمود زیرا آنها مى گفتند: لن نومن لك حتى نرى الله جهرة پس سوخته شدند و بعداز آن موسى آنها را زنده نمود و قریش نیز از حضرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درخواست نمودند كه آنها را زنده كند. سپس فرمود: تورات و انجیل و قرآن و زبور این مطلب را مطرح نموده اند و اگر باید هركسى را كه مرده زنده مى كند خدا دانست، مى بایست تمامى اینها را خدا پنداشت.  

 
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
a
Xبستن تبليغ
فوتبال