فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز

مطالب امروز

فوتبال

مجله شعرآبان

مجموعه : فرهنگ و هنر
مجله شعرآبان

 

آخرِ بازی ،احمد شاملو

 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خویش.
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لتّه‌هایِ بی‌رنگِ غروری
نگون‌سار

بر نیزه‌های‌ِشان.

تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس‌ها
به داس سخن‌گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده‌باشی

گیاه
از رُستن تن‌می‌زند

چرا که تو

تقوایِ خاک و آب را
هرگز

باورنداشتی.

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌یِ روسبیان
بازمی‌آمدند.

باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترینِ فرزندانِ آفتاب و بادــ

هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

لندن، ۲۶ دیِ ۱۳۵۷

مجله شعرآبان

 

"نا گه غروب كدامین ستاره؟"،اخوان ثالث

 

مجله شعرآبان

با آنكه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریك و سرد و مه آلود كرده ست

و سایه ها را ربوده ست و نابود كرده ست
من با فسونی كه جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم

هر جا كه من گفتم ، آمد
در كوچه پسكوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترك ، ترسا ، كلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف كوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرك و چربی

هر جا كه من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا كه من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم

مرد و زنی را كه آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی كه بی شك
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از كار و گردش می انداخت ، مغلوب می كرد
و پیری و مرگ را در كمینگاه شومی كه دارند
نومیده و مرعوب می كرد
در چار چار زمستان

من دیدیم او نیز می دید
آن ژنده پوش جوان را كه ناگاه
صرع دروغینش از پا درانداخت
یك چند نقش زمین بود
آنگاه
غلت دروغینش افكند در جوی
جویی كه لای و لجنهای آن راستین بود
و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت
خون ، راستی خون گلگون
خونی كه از گوشه ی ابروی مرد
لای و لجن را به جای خدا و خداوند
آلوده ی وحشت و شرم می كرد
در جوی چون كفچه مار مهیبی
نفت غلیظ و سیاهی روانبود
می برد و می برد و می برد
آن پاره های جگر ، تكه های دلم را
وز چشم من دور می كرد و می خورد
مانند زنجیره ی كاروانهای كشتی
كاندر شفقها ،‌فلقها
در آبهای جنوبی
از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند
دریا خوردشان و سمتور گردند

و نیز دیدیم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد
و آن رهروان را كه یك لحظه می ایستادند
یا با نگاهی بر او می گذشتند
یا سكه ای بر زمین می نهادند
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مرد كی را كه می گفت و می رفت : این بازی اوست

و آن دیگر را كه می رفت و می گفت : این كار هر روزی اوست
دو لابه های سگی را سگی زرد
كه جلد می رفت ،‌ می ایستاد و دوان بود
و لقمه ای پیش آن سگ می افكند
ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد
ما هم شنیدیم كان بوی دلخواه گم شد
و آمد به جایش یكی بوی دشمن

و آنگاه دیدیم از آن سگ
خشم و خروش و هجویمی كه گفتی
بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی
اما نه ، سگ خشمگین مانده پایین
و بر درخت ست آن گربه ی تیره ی گل باقلایی
شب خسته بود از درنگ سیاهش

من سایه ام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد ،‌ هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم
با هم شنیدیم و دیدیم
میخواره ها و سیه مستها را
و جامهایی كه می خورد بر هم
و شیشه هایی كه پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حیرانی دستها را

دیدیم و با هم شنیدیم
آن مست شوریده سر را كه آواز می خواند
و آن را كه چون كودكان گریه می كرد
یا آنكه یك بیت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
و آن یك كه چون هق هق گریه قهقاه می زد

می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری كه بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در كوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد

با جرعه و جامهای پیاپی
من سایه ام را چو خود مست كردم
همراه آن لحظه های گریزان
از كوچه پسكوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
مستیم و دانیم هستیم

ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تكیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می كنم راه خانه
با من سخن سر كن ای ساكت پرفسانه
آیینه بی كرانه
می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم كدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش كرده ست ؟
ایكاش می شد بدانیم
ناگه غروب كدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش كرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تكیه كن ، ای من ، ای دوست ، اما

هشدار كاینسو كمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هول است
وز هیچیك هیچ مهری نه بر ما
ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد
ایكاش می شد بدانیم
نا گه كدامین ستاره فرو مرد؟

 
 

با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
فوتبال