تبلیغات

تبلیغات

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

مجموعه : مجله خبری
خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس
بولتن نیوز نوشت:

در مورد دوران كودكی رهبر انقلاب كمتر سخن گفته شده است. برای همین در ذیل خاطراتی ناب و زیبا از دوران كودكی ایشان را از زبان خودشان نقل می‌كنیم:

ما نان گندم نمی‌توانستیم بخوریم، نان جو گندم ‌می‌خوردیم چون نان گندم گران‌تر بود. البته یك دانه نان گندم می‌خریدیم برای پدرم فقط، ما نان جو گندم می‌خوردیم، گاهی هم نان جو … وضعمان خیلی خوب نبود و اتفاق می‌افتادشب‌هایی اتفاق می‌افتاد در منزل ما كه شام نبود. مادرم با زحمت زیادی كه حالا بماند آن زحمت چگونه انجام می‌شد، برای ما شام تهیه می‌كرد. آن شام هم كه تهیه می‌شد و با زحمت تهیه می‌شد، نان و كشمشی بود.

آن وقت‌ها، از لحاظ مالی در فشار بودیم، یعنی خانواده‌مان، خانواده مرفهی نبود. پدرم یادم هست روحانی معروفی بود، اما خیلی پارسا و گوشه‌گیر بود، لذا زندگی‌مان خیلی به سختی ‌می‌گذشت. در دوران كودكی با زحمت بسیار، برای ما كفش خریده بود كه تنگ بود. پدرم دیگر قادر نبود كه این‌ها را عوض بكند یا كفش دیگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب این كفش‌ها را می‌شكافیم، اندازه می‌كنیم و برایش بند می‌گذاریم. یك عالمه خوشحال شدیم كه كفش‌هایمان بندی شد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بند‌هایش خیلی فرق داشت با كفش‌های دیگر، خیلی زشت و ناجور درآمده بود. چقدر غصه خوردیم و خلاصه چاره‌ای نداشتیم.

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

پدر رهبر انقلاب

***

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یك خانم بسیار فهمیده، باسواد، كتاب‌خوان، دارای ‏ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته حافظ شناس كه می‌گویم، نه به معنای علمی و این‌ها، به ‏معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ – با قرآن كاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.‏

ما وقتی بچه بودیم، همه می‌نشستیم و مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ ‏می‌خواند. ماها دورش جمع می‌شدیم و برای ما به مناسبت، آیه‌هایی كه در مورد زندگی پیامبران ‏هست، می‌گفت. من خودم اولین‌بار، زندگی حضرت موسی، زندگی حضرت ابراهیم و بعضی پیامبران را ‏دیگر را از مادرم – به این مناسبت – شنیدم. قرآن كه می‌خواند به این جا كه می‌رسید، بنا می‌كرد به ‏شرح دادن.‏

بعضی از شعرهای حافظ را كه الان هنوز یادم است ـ بعد از نزدیك به سنین شصت سالگی ـ از ‏شعرهایی است كه آن وقت از مادرم شنیدم؛ از جمله این یك بیت یادم است:‏

سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

***

روز اولی كه مارا به مدرسه بردند، یادم است كه از نظر من روزی بسیار تیره، تاریك، بد و ناخوشایند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی كرد كه به نظر من – آن وقت – خیلی بزرگ بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از این اتاق بود؛ اما به چشمِ كودكیِ آن روز من، جای خیلی بزرگی می‌آمد. و چون پنجره‌هایش شیشه نداشت و از این كاغذهای مومی داشت، تاریك و بد بود. مدتی هم آن‌جا بودیم.

لیكن روز اوّل كه ما را دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچه‌ها بازی می‌كردند، ما هم بازی می‌كردیم. اتاق ما كلاس بزرگی بود – باز به چشم آن وقت كودكیِ آن موقع من – و عده‌ی بچه‌های كلاس اول،‌زیاد بود. حالا كه فكر می‌كنم، شاید سی نفر،‌چهل نفر، از بچه‌های كلاس اول بودیم و روز پر شور و پر شوقی بود و خاطره‌ی بدی از آن روز ندارم.

در مورد معلمین اول ما، بله یادم است كه مدیر دبستان ما آقای « تدّین» بود؛ تا چند سال پیش زنده ‏بود. من در زمان ریاست جمهوریم ارتباطات زیادی با او داشتم. مشهد كه می‌رفتم، دیدن ما می‌آمد. ‏پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم. یك معلم دیگر داشتیم كه اسمش آقای روحانی بود؛ الان یادم ‏است، نمی‌دانم كجاست. عده‌ای از معلمین را یادم است؛ بله، تا كلاس ششم ـ دوره‌ی دبستان ـ ‏خیلی از معلمین را دورادور می‌شناختم. البته متاسفانه الان هیچ كدام را نمی‌دانم كجا هستند. اصلاً ‏زنده‌اند، نیستند و چه می‌كنند؛ لیكن بعد از دوره‌ی مدرسه هم با بعضی از آن‌ها ارتباط و آشنایی ‏داشتم.
چشم من ضعیف بود، هیچ كس هم نمی‌دانست، خودم هم نمی‌دانستم؛ فقط می‌فهمیدم كه ‏چیزهایی را درست نمی‌بینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم چشم‌هایم ضعیف است؛ ‏پدرم و مادرم فهمیدند و برایم عینك تهیه كردند. آن وقت، وقتی كه عینكی شدم، گمان كنم حدود ‏سیزده سالم بود؛ لیكن در این دوره‌ی اول مدرسه و این‌ها این نقصِ كار من بود. قیافه‌ی معلم را از دور ‏نمی‌دیدم. تخته‌ی سیاه را كه از روی آن می‌نوشتند، اصلاً نمی‌دیدم، و این مشكلات زیادی را در كار ‏تحصیل من به وجود می‌آورد.‏

حالا بچه‌ها خوشبختانه بچه‌ها در كودكی، فوراً شناسایی می‌شوند و اگر چشم‌شان ضعیف است، ‏برایشان عینك می‌گیرند و رسیدگی می‌كنند. آن وقت اصلاً این چیزها در مدرسه معمول نبود.

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

***

در مورد بازی كردن پرسیدند؟ بله، بازی هم می‌كردیم. منتها در كوچه بازی می‌كردیم؛ در خانه جای بازی نداشتیم و بازی‌های آن وقت بچه‌ها فرق می‌كرد. یك مقدار هم بازی‌هایی ورزشی بود؛ مثل والیبال و فوتبال و این‌ها كه بازی می‌كردیم. من آن موقع در كوچه، با بچه‌ها والیبال بازی می‌كردیم؛ خیلی هم والیبال را دوست می‌داشتم. الان هم اگر گاهی بخواهیم ورزش دست جمعی بكنیم – البته با بچه‌های خودم – به والیبال رو می‌آوریم كه ورزش خیلی خوبی است.

بازی‌های غیرورزشی آن وقت، «گرگم به هوا» و بازی‌هایی بود كه در آن‌ها خیلی معنا و مفهومی نبود؛ یعنی اگر فرض كنی كه بعضی از بازی‌ها ممكن است برای بچه‌ها آموزنده باشد و انسانِ با تفكر، آن‌ها را انتخاب كند، این بازی‌هایی كه الان در ذهن من هست، واقعاً این خصوصیت را نداشت؛ ولی بازی و سر گرمی بود.

***

(مادرم) خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم – البته مثل همه‌ى مادران – دوست مى‌داشت و رعایت آنها را مى‌كرد. پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساكت، آرام و كم حرف مى‌نمود؛ كه این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشه‌ى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود – ما اصلاً تبریزى هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه‌ى تبریز است – و مادرم فارس زبان. ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع كار ما اثر مى‌گذاشت.

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

آیت‌الله سیدهاشم نجف‌آبادی پدربزرگ مادری رهبر انقلاب

***

چیزى كه حتماً مى‌دانم براى شما جالب است، این است كه من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنى در بین سنین ده و سیزده سالگى – كه ایشان سؤال كردند – من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مى‌رفتم، زمستان كه مى‌شد، مادرم عمامه به سرم مى‌پیچید. مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مى‌پیچید و به مدرسه مى‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچه‌ها، یكى با قباى بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشت‌نمایى و اینها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران مى‌كردیم و نمى‌گذاشتیم كه در این زمینه‌ها خیلى سخت بگذرد.

***

دورانهاى كلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمى‌توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهایى علاقه داشتم؛ لیكن در اواخر دوره‌ى دبستان – یعنى كلاس پنجم و ششم – به ریاضى و جغرافیا علاقه داشتم. خیلى به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم – بخصوص – علاقه داشتم. البته در درسهاى دینى هم خیلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مى‌خواندم – قرآن‌خوانِ مدرسه بودم – یك كتاب دینى را آن وقت به ما درس مى‌دادند – به نام تعلیمات دینى – براى آن وقتها كتاب خیلى خوبى بود؛ من تكّه‌هایى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود، حفظ مى‌كردم.

خاطراتی از دوران جوانی رهبر انقلاب + عکس

شیخ محمد خیابانی (یكی از سران دوران مشروطه)
شوهر خواهر پدر رهبر انقلاب

***

به‌هرحال، گاهى انسان به فكر آینده مى‌افتد؛ اما من از این‌كه چه زمانى به فكر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌كه در آینده‌ى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود. همه مى‌دانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود كه پدرم مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنى هیچ بى‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌كه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود – از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس – و دوست نمى‌داشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مى‌گوید، بپوشیم. مى‌دانید كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل كرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشیدند. او اجبار كرد كه بایستى این‌طور لباس بپوشید؛ این كلاه را سرتان بگذارید!

پدرم این را دوست نمى‌داشت، از این جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از كلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.

 
 

تبلیغات