تبلیغات

تبلیغات

بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند !

مجموعه : داستان
بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند !

 

روزی روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.

 

یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسرک با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. پس دوستش را صدا کرد و گفت"بیا به این قورباغه ها سنگ بزنیم، فکر کنم خیلی خوش بگذره، چون اونا به این طرف و اون طرف می پرند تا سنگ بهشون نخوره."

 

دوست پسرک قبول کرد و آن ها شروع کردند به پرتاب کردن سنگ به طرف قورباغه های بیچاره. پسرک و دوستش از این کار خیلی لذت می بردند و با صدای بلند می خندیدند، اما بعضی از این قورباغه های بینوا هلاک شدند و مردند. پسرک و دوستش از دیدن این منظره خوشحال تر شدند و بلندتر خندیدند.

 

بالاخره یکی از قورباغه ها که خیلی از کار این دو پسر عصبانی شده بود،سرش را از آب بیرون آورد و گفت"خواهش می کنم بس کنید، نخندید. این بازی شما خیلی بی رحمانه است و چند تا از دوستای ما تا الان مردند. این بازی شما اصلاً خنده دار نیست."

 

وقتی پسرک و دوستش صدای قورباغه را شنیدند از ترس پا به فرار گذاشتند.

 

آیا شما هم تا به حال با دوست خود شوخی ای کرده اید که باعث رنجش و ناراحتی اش شده باشد. اگر چنین اتفاقی افتاد، چه کاری برای جبران آن انجام داده اید؟

 

 کاری که عوض داره گله نداره! (حکایت)
بدترین ادم هم می تواند خوب باشد…
داستان سیرت یا صورت ؟
وای از زرنگی ایرانیها !!! ( داستان)
جواب غیر قابل انتظار
داستان دهکده ی میمون !!
بانك زمان ( داستان)
داستان ماهی !
داستان راهزن و قدیس
داستان مردی که در جزیره گم شده بود !!
ما و خدا (داستان)
داستان زیبای زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند
پیرمردی تنها …! (داستان)
داستان دانشگاه استنفورد و تاریخچه ی فوق جالب آن
داستان عشق مادری و باران احمق !!
داستان رشوه‌ی فرمانفرما ناصرالدوله !!
داستان زور بدون زور زدن !!!
داستان خرید جهنم
داستان زیبای آخه من یک دخترم !!!
ملاقات امیلی با خداوند ( داستان )
هیچ رویدادی بی دلیل نیست !!
با ترس هایتان زیبا برخورد کنید ( داستان )
مرد آهنگری که روحش را وقف خدا کرد ( داستان )
داستان کوتاه کرگدن !!

 

تبلیغات