فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

روزه گرفتن تا چه زمانی بر گردن انسان است!؟

مجموعه : دینی
روزه گرفتن تا چه زمانی بر گردن انسان است!؟
قرآن کتابی است که ظاهری دارد و باطنی و برای پی بردن به مقاصد اصلی آن باید از ظاهر گذر کرد و به باطن آن راه برد.
 
در آیه فوق از واژه کتابت برای فریضه قرار دادن روزه استفاده شده است. اگر در ابعاد این نیم خط – کتب علیکم– کمی تأمل شود شاید اندکی از اسرار روزه بر ما منکشف گردد.
 

یا ایّهاالذّین آمنوا کتب علیکم الصّیام کما کتب علی الذّین من قبلکم لعلّکم تتّقون.

ای کسانی که ایمان آورده‌اید بر شما نوشته شده است روزه، همان طور که بر پیشینیانتان نوشته شده است.
 
کِتابت دارای چند جزء تحلیلی است به این معنی که وقتی گفته می‌شود کتابت شده است، چند چیز از تحلیل این سخن به میان می‌آید. اول آنکه هر کتابتی لاجرم، یک کاتب دارد و همین‌طور یک مکتوب (یعنی نوشته شده) و یک قلم که واسطه کتابت است و در آخر هر کتابتی یک کتاب – به معنی ظرفیِ آن نه مصدری- نیز می‌خواهد یعنی ظرفی و مکانی، که کِتابت بر آن واقع شود.
 
در آیه منظور فقط از نفس کتابت یاد شده است اما می‌توان با قدرت تحلیل عقل از وجوه دیگر آن باخبر شد.
کاتب این کتابت، موجودی است که حقیقتاً می‌تواند بر انسان چیزی را بنگارد چرا که این کتابت امری حقیقی است و نه اعتباری – نظر به موضوع «ظاهر قرآن دارای باطنی است حقیقی» – حال اگر این کاتب موجودی حقیقی است بنابراین، نوشته‌یِ او نیز امری حقیقی خواهد بود یعنی روزه.
 
اما برای روشن‌تر شدن مطلب باید کمی در مورد کلمه «علیکم» توضیح داده شود.
 
در لغت عرب عَلی به معنی بَر و بالا و فوق است. بنابراین «عَلیکم» در این آیه به معنی بر و بالای انسان است.
 
 ما در دلالت این معنی یک سِری دلالت‌هایِ اعتباری داریم و یک دسته دلالت‌های حقیقی به طور مثال اگر کتابی را در نظر بگیریم که بر روی اوراق آن چیزی نوشته شده باشد گفته می‌شود که «کُتِبَ علی اوراقِ الکتاب». اما این اطلاقِ بالا بر اوراق، امری اعتباری است چرا که می‌توان به اعتبار دیگری گفت که چیزی بر تحت یا پایین کتاب نوشته شده است چرا که بالا و پایینِ کتاب مورد مثال بسته به اعتبار هر فردی متغیر است.
 
اما در مورد انسان و اطلاق این «عَلی» بر آن در آیه فوق این‌گونه نیست، چرا که گفته شد کلمات قرآن را حقیقتی است که باطن این الفاظ را شامل می‌شود. در اینجا می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که انسان حقیقتاً و نه اعتباراً دارای جهت فوق و بالایی است که خالق او که قادر بر اوست بر آن جهت حقیقی امری را قرار داده است بنام روزه، و انسان مادامی که بر آن جهتِ حقیقی، که از آن در آیه مورد بحث به بالا و «علی» یاد شده دست نرساند و به آن نرسد این کتابت که همان وظیفه و فریضه است بر گردن او خواهد ماند چه در دارِ حیات این دنیا باشد و چه در دار دیگری به سر برد.
 
توضیح مطلب اینکه: هر کتابی چه حقیقی و چه اعتباری که بخواهد از عهده مکتوب خود – یعنی آن چیزی که بر فوق و بالای او نوشته شده است- به در آید باید آن مکتوب را بخواند و برای خواندن هر مکتوبی باید بر فوق آن مکتوب قرار گرفت چه اینکه در جهان طبیعت نیز این‌گونه است که برای خواندن هر مکتوبی باید در فوق آن قرار گرفت – فوق به معنی مطلق تسلط
 
بنابراین اگر انسان می‌خواهد از این امری که بر دوش او قرار داده شده است عبور کند، باید حق او را ادا کند و حق هر مکتوبی آن است که خوانده شود و برای خواندن هر مکتوبی باید بر آن مسلط شد. پس برای خواندن مکتوبی که بر دوش انسان نوشته شده است باید از خود عبور کرد و این عبور از خود همان طی طریق حق است که انسان در دنیا و برزخ و آخرت – دوزخ و بهشت- آن را می‌پیماید.
 
این گوشه ای از بخشی از این آیه شریف بود اما آنکه چه حقایق دیگری بر ادامه این جمله مترتب است را خداوند علیم می‌داند و ما نه!
فهم این مطلب ندارد هیچ عقل ظاهری.
گر که بو نصر هستی و گر بو علی سیناستی!
 
اما به هر جهت این روزه که بر عهده انسان قرار داده شده و بر روی او نوشته شده امری جان بخش است که اگر آدمی به او رجوع کند و حقیقتاً از عهده آن بر آید کمال خود را اِستیفا نموده است.
آمده ماه صیام، سنجق سلطان رسید.
دست بدار از طعام، مائده جان رسید.
 
جان زقطعیت برست، دست طبیعت ببست.
قلب ضلالت شکست، لشکر ایمان رسید.
 
لشکر والعادیات، دست به یغما نهاد.
زاتش و الموریات، نفس به افغان رسید.
 
البقره راست بود، موسی عمران نمود.
مرده از او زنده شد، چون که به قربان رسید.
 
روزه چو قربان ماست، زندگی جان ماست.
تن همه قربان کنیم، جان چو به مهمان رسید.
 
صبر چو ابریست خوش، حکمت بارد از او.
زان که چنین ماه صبر، بود که قرآن رسید.
 
نفس چو محتاج شد، روح به معراج شد.
چون در زندان شکست، جان بر جانان رسید.
 
پرده ظلمت درید، دل به فلک برپرید.
چون زملک بود دل، باز بدیشان رسید.
 
زود از این چاه تن، دست بزن بر رسن.
بر سر چاه آب گو، یوسف کنعان رسید.
 
دست و دهان را بشو، نه بخور و نه بگو.
آن سخن و لقمه جو، کان به خموشان رسید.
 
منبع : ناحیه مقداد
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال