فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

10 شعر زیبا و کوتاه عاشقانه

مجموعه : فرهنگ و هنر
10 شعر زیبا و کوتاه عاشقانه

 

داره بارون میاد آروم ، من و بارون با هم خوبیم
روی برگای پاییزی ، داریم احساسو میکوبیم
داره بارون میاد آروم ، زمین خیس و هوا سرده
دیگه برگی که افتاده ، به شاخه بر نمیگرده
داره بارون میاد آروم ، تو آرومی و من داغون
نمیدونی چقدر سخته ، غم دوریت تو این بارون
نمی دونم پریشونم ، نمی دونم که دلتنگم
دارم با قطره ی اشکم ، با این احساس میجنگم
تمومه پیرهنم خیسه ، داره بارون میاد نم نم
نمیدونم چرا بازم ، شدم دلتنگ تو کم کم
نم خاک و دل بیتاب ، من و این جاده و مهتاب
داره بارون میاد آروم ، دوباره چشمای بیخواب
داره بارون میاد آروم تو آرومی و من داغون
نمیدونی چقدر سخته ، غم دوریت تو این بارون
شعر کوتاه عاشقانه
.
.

پسرک با دلدار
بر لب ساحل رود
زیر آن سایه ی بید
آخرین وعده ی دیدار نهاد
چه خداحافظی غمگینی
در غروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش همچون پُتک
پشت هم میکوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجا بود
گلی از اشک ز چشمش بچکید
و در آن چهره ی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش میکوفت
زیر لب گفت خدا
که «رها» را من رها نتوانم
و دریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم …

.

.

.

هرکه مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفر کرده به تنها نرود
بادِ آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آنجا که تو باشی سخن ما نرود
هرکه ما را به نصیحت ز تو می پیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هرکه او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود

شعر کوتاه عاشقانه

.

.

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
حالم چو درختی است که یک شاخه نااهل
بازیچه دست تبری داشته باشد
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دیگری داشته باشد !
آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی آنکه دری داشته باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

شعر کوتاه عاشقانه
.
.
هزار فصل دفتر شعرم به رنگ پاییز است
و سوز باد جدایی در آن غزلریز است
هنوز بوی تو دارد هوای شعر و غزل
خوشا که شعر تو همچون شکوفه نوخیز است
خوش است خاطرات بهار و خوش است یاد نگار
ولی نوای شعر خزان چقدر غم انگیز است
به خاک پاک تو این بخت سپرده دانه ی دل
دوباره منتظر ها ! جوانه ! برخیز ! است
اگرچه بخت با تبرش زد هزار ضربه به دل
هنوز با دل من دشمنی ز کینه لبریز است
ببار ابر محبت به دل که سوز خزان
شراره ای زده بر من که شعله اش تیز است
بهار من بپذیرم به شعر پاییزی
غزل غزل به فدایت اگرچه ناچیز است
.
.
.
ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﭘﯿﺠﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﭼﻨﺎﻥ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﺯﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﺮﯾﺰﺩ ﻏﻢ
ﻣﻨﻢ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻨﻢ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﭼﻪ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ ﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﺍﻧﺪﻭﻫﻢ
ﺳﺮﻡ ماﻭﺍﯼ ﺳﻮﺩﺍﻫﺎ ، ﺩﻟﻢ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ به خواب ﺧﻮﺵ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ
ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﺷﺪﻡ ﻫﻤﭙﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺷﺒﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﻬﺎﻧﯽ ﺍﺷﮏ ﺑﺎﺭﯾﺪﻡ
ﺻﻔﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
شعر کوتاه عاشقانه
.
.
چه بگویم آشنا را که دلی شکسته ما را
نه گلایه از تو در دل ، نه ز دست روزگارا
نه در انتظار آنم که رسانی ام به مقصد
نه طبیب کو بر آرد بر محتضر دوا را
به خدا که بر نگردم به سرای دوست هرگز
که به دشمنم رساند من مست بینوا را
نه شه ام نه شاه بالم ، نه خوش است روزگارم
که مقام عشق باید کند او شه این گدا را
به طلوع دل چو بستم ز غروب دل شکستم
گرت این حکایت آمد تو حذر کن این خطا را
به چهار گوشه رفتم به جهانی در ببستم
سر کوی او نشستم که مگر رسد نگارا
نرسید جز غبارش به من شکسته یارش
که ز خاک او نهم من به دو دیده توتیا را
“مهدی اردوبادی”
.
.
.
گریه کردم گریه هم اینبار آرامم نکرد
دارو خوردم دارو مرفین دار آرامم نکرد
با خیالت راه رفتم در اتاق خالی ام
عکس های مانده بر دیوار آرامم نکرد
شعر خواندم شعر گفتم صد غزل ، صد مثنوی
عشق و شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد
خواستم یکبار دیگر دل ببندم شاید او
دل سپردن از سرِ اجبار آرامم نکرد
خسته بودم چشم هایم نای خوابیدن نداشت
فکرهای تا سحر بیدار آرامم نکرد
خسته بودم از خودم از زندگی از شعرها
خسته بودم چای با قهوه آرامم نکرد
عاقبت دل کندم از دل بستن و چیزی به جز
سر سپردن به طناب دار آرامم نکرد !
شعر کوتاه عاشقانه
.
.
دل را چنان سپردم بر آن دو چشم زیبا
بر آن نگاه جادو ، آن نغمه ها و آوا
کز خویش دل بریدم ، از هست و بی تو بودن
زین آتش فروزان ، زان چهره فریبا
در قایقی شکسته ، دریا و موج طوفان
دلبسته بر نگاهی ، فارغ ز درد دنیا
پایان مهربانی در جام هستی ام شد
آغاز بی وفایی ، مانده ست و موج دریا
گَه میکشد به زیرم از اوج خشم طوفان
گَه می برد به کامم اینجا و گه در آنجا
ای از تو دل بریدن در سینه ام نگنجد
ای روشنایی از تو تابیده شد به دلها
گه میزنی به جامم جام جهان نما را
گه میکشی به بندم شب تا به صبح فردا
روزی رسد نهایت کز من نشان نبینی
جز از نوای عشق از ابیات شعر گویا

.
.
.

به همه خاطره هایم گره ی کور زدم
به یکی انگ و دگر وصله ی ناجور زدم
تو شدی منکر ما بودن ما این همه سال
همه بر خیل خوش خاطرم هاشور زدم
ازهمان دم که پرید عطر وجودت ز تنم
مردم و بر بدنم یکسره کافور زدم
لب من نوش دگر جز لب تو نوش نکرد
بوسه تنها به لب خمره ی انگور زدم
خسته از آن همه روزِ پُرِ نیرنگ و ریا
دل بریدم ز سحر بر شب بی نور زدم
رگ خشکیده ی من تیزی تیغی نبرید
من به آن تیغ تبر تیزی ساطور زدم
تو تنت را به تن گرم دگر دادی و من
تن سردم به تن یخ زده ی گور زدم
چشم بر من تو ببستی و منم بر دنیا
باز از پیش خدا چشمکت از دور زدم

 
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال