فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

آیا دوست داشتن همان عشق و عاشقی است؟(از نظر روانشناسی)

آیا دوست داشتن همان عشق و عاشقی است؟(از نظر روانشناسی)

 

در میان همه ی تصورات غلطی که درباره ی عشق وجود دارد، استوار ترین و با نفوذ ترین آنها این اعتقاد است که دوست داشتن دیوانه وار کسی عشق واقعی و یا دست کم یکی از مظاهر آن است.

 

 

  عاشق شدن در شکل بسیار حاد آن به عنون وقوع عشق تجربه می شود. وقتی شخصی عاشق می شود بی شک آنچه او تجربه می کند ((من او را دوست دارم)) است. اما بی درنگ دو مشکل رخ می نماید:

 

نخست آنکه احساس عاشق شدن به طور اخص احساسی عاشقانه در رابطه با خواسته های جنسی است، زیرا حتی اگر فزندانمان را عمیقا دوست داسته باشیم هرگز عاشق آنها نمی شویم، حتی اگر دوستان همجنس خود را بیش از حد دوست داشته باشیم ،در صورت نداشتن تمایلات همجنس گرایانه عاشقشان نمی شویم. فقط هنگامی عاشق می شویم که به طور خود آگاه یا نا خود آگاه ازطریق جنسی برانگیخته شده باشیم. دوم اینکه عاشق شدن بدون استثنا واقعه ای موقت است. مهم نیست عاشق چه کس باشیم دیریا زود وقتی مدتی از رابطه ی ما گذشت از عشق فارغ می شویم. منظور ا ین نیست که برای همیشه از دوست داشتن شخصی که عاشقش بودیم منصرف می گردیم، بلکه دیگر آن احساس پر جاذبه ای را که از ویژگی های عاشقی است نداریم.

 

 

ماه عسل معمولا تمام می شود. شکوفه های عشق پر احساس معمولا خیلی زود پژمرده می گردند. برای درک ماهیت پدیده عاشق شدن و پایان اجتناب نا پذیر آن ضروری است ماهیت آنچه را روانپزشکان((مرز های خود)) می خوانند مورد بررسی قرار دهیم.

 

 

با توجه به آنچه می توان به کمک شواهدغیر مستقیم مورد بررسی قرار داد، بدیهی است نوزاد تازه متولد شده در چند ماه نخست زندگیش تفاوتی بین خود و بقیه  دنیا قایل نیست. وقتی دستهایش را تکان می دهد دنیا به حرکت در می آید. وقتی گرسنه است دنیا گرسنه است، وقتی مادرش را در حال حرکت کردن می بیند،احساس می کند خودش در حال حرکت کردن است.وقتی مادرش در حال آواز خواندن است طفل احساس می کند خود در حال آواز خواندن است. او نمی تواند تفاوتی بین خود،گهواره، اتاق پدر و مادرش قایل شود. برای او موجود جاندار و بیجان فرقی ندارد. من و تو نیز برایش تفاوتی ندارد. او و دنیا یکی است. نه مرزی وجود دارد و نه جدایی مفهومی دارد، کودک هنوز هویتی ندارد.

 

 

 

اما کودک با تجربه ی زندگی ،شروع  به درک این احساس می کند که موجودی است جدا از بقیه ی دنیا. وقتی گرسنه است،همیشه مادر برای شیر دادن به او حاضر نیست. وقتی دلش می خواهد بازی کند ، مادر معمولا نمی خواهد بازی کند . بنابر این کودک پی می برد خواست اوبا خواست مادر یکی نیست و اراده ی او جدا از رفتار مادر تجربه می شود.

 

 

 

حس ((من)) در کودکی آغاز به رشد می کند. عقیده بر این است که رفتار متقابل بین طفل و مادر زمینه ای است که در آن حس (هویت) کودک پرورش می یابد. مشاهده شده است که وقی رفتار متقابل بین طفل و مادر به طور جدی دچار اختلال می گردد —  برای مثال وقتی مادری وجود ندارد، یا جانشین مناسب برای مادر نیست و یا وقتی بدلیل اختلال روانی، مادر به طور کلی نسبت به کودک بی توجه یا بی علاقه است – طفل در کودکی و یا در بزرگسالی از نظر هویت به بی اساس ترین شکل دچار مشکل می گردد.

 

 

 

هنگامی که کودک پی می برد اراده ای دارد که از آن اوست نه از آن دنیا، به تفاوت گذاشتن بین خود و دنیا می پردازد . وقتی او اراده به حرکت می کند ، دستانش در برابر چشمانش به حرکت در می آیند ، اما دیگر گهواره یا سقف حرکت نمی کنند . بنابر این کودک پی می برد دست و اراده اش با یکدیگر مرتبط هستند. بنابراین، دستش از آن اوست ; از وی جدا نیست و به دیگری تعلق ندارند. بدین گونه  در یکسال اول زندگی می آموزیم که چه کسی هستیم و ، چه کسی نیستیم. در پایان سال اول زندگی می دانیم این دست من ، پای من ، سر من ، زبان من ، چشمان من ،و حتی نظر من ، صدای من ، افکار من ،  و احساسات من است . به اندازه جسم خود و محدودیت های آن آگاه  می شویم. این محدودیت های جسمی"مرزهای "ما هستند. آگاهی ذهنی از این محدودیت ها خود همان چیزی است  که مرز های من خوانده می شود .

 

 

 

گسترش مرز های خود ، فرآیندی است که از کودکی آغاز می شود و تا نوجوانی و حتی بزرگسالی ادامه می یابد، اما مرز هایی که پس از آن ساخته می شوند بیش از اینکه جسمانی باشند روانی هستند. برای مثال دو و سه سالگی ، نمونه دوره ای است که در آن کودک با محدودیت ها و قدرت های خود سازش می کند. در صورتی که پیش از این دوره با وجود اینکه وی آموخته است خواست او خواست مادر نیست، هنوز به این احتمال که ممکن است خواست او خواست مادرش باشد امیدوار است و احساس می کند باید چنین باشد.

 

 

 

بدلیل وجود همین امید و احساس است که کودک 2 ساله معمولا سعی می کند همچون سلطانی مستبد و حاکمی مطلق رفنار کند و آن چنان به اولیاء خواهر و برادر و حیوانات خانگی دستور می دهد که گویی آنان در سپاه شخصی او خدمه ای بیش نیستند; حتی آنان هنگامی که به فرمانش گردن می نهند با خشم شاهانه ای به ایشان پاسخ می دهد. بنابراین پدر و مادر این دوره را ((دو سال وحشتناک)) نام می گذارند.در اواخر سه سالگی، کودک در نتیجه ی قبول واقعیت ضعف خود آرامتر و بالغ تر می گردد. با وجود این ، امید داشتن قدرت مطلق چنان رویای شیرینی است که کودک پس از سالها برخورد دردناک با ضعف شخصی خود نمی تواند آن را از سر یبیرون کند. اگرچه کودک سه ساله می تواند واقعیت محدودیت های خود را بپذیرد، سالها با گریز زدن گاه به گاه به دنیای خیال، یعنی دنیای ((سوپرمن))ها و کاپیتان ((مارول)) ها که در آن هنوز امکان داشتن قدرت مطلق (خصوصا قدرت شخصی) وجود دارد به این ادامه می هد. اما بتدریج حتی سوپر قهرمان ها هم فراموش می شوند و در اواخر سال های میانی نوجوانی ، نوجوان ها می دانند افرادی محدود شده به محدودیت های جسم و قدرتشان هستند و هر کدام تا حدی ارگانیسمی شکننده و ضعیف اند که فقط در میان جمعی از همنوعان خود که جامعه نام دارد موجودیت می یابند.

 

 

آنان در این جامعه به طور اخص با دیگران تفاوتی ندارند. بلکه فقط با توجه به هویت های فردی ، مرزها و محدودیتها یشان از بقیه  همنوعان خود به خود متمایز می گردند.

 

 

آنچه بر آن سوی این مرزها تسلط دارند، تنهایی است. بعضی افراد ، به خصوص آن عده از بیمارانی که روانپزشکان آنان را ((اسکیزو ئید)) می نامند، به دلیل کسب تجارت نا خوشایند و آسیب زننده ی دوران کودکی ، دنیا  ی خارج ازخود را به گونه ای رهایی ناپذیر خطر ناک، خصومت آمیز، گیج کننده و نا مهربان می پندارند. این افراد مرز های خود را حمایتگر و امن می یابند و فقط در تنهایی خود احساس امنیت می کنند. اما تنهایی برای اکثر ما احساسی دردناک است و آرزو می کنیم که از پشت دیوار های هویت فردی به جایی فرار کنیم که در آنجا بتوانیم بیشتر با دنیای خارج یکی شویم.

 

 

 

تجربه ی عاشق شدن امکان این فرار را به طور موقت مهیا می سازد. جوهر اصلی پدیده ی عاشق شدن، فرو ریختن ناگهانی بخشی از مرز های خود است که در آن فرد این امکان را می یابد تا هویت خود را با دیگری یکی سازد. رهایی ناگهانی از خود و فوران انفجار آمیز خود در وجود معشوق او ، پایان مهیج تنهایی که ره اورد فرو ریختن مرز های خود است، برای اکثر ما احساسی پر جاذبه و تجربه ای خوشایند در پی دارد. ما و معشوق یکی شده ایم. تنهایی به پایان رسیده است!

 

 

 

در بعضی موارد ( اما بی شک نه در همه ی موارد) عاشق شدن عملی ((واپسگرا)) است. تجربه ی حل شدن در وجود معشوق به همراه خود ، بازتاب های دوره ای دارد که در طفولیت در وجود مادرمان حل می شدیم. ما همراه با این یکی شدن همچنین احساس قدرت مطلق را که باید پس از طی سفر کودکی به فراموشی می سپردیم ، دوباره تجربه می کنیم . تمام ناشدنی ها ممکن به نظر می رسد! با یکی شدن با معشوقمان احساس می کنیم می توانیم بر همه ی موانع غلبه کنیم . تصور می کنیم که نیروی عشق ما باعث خواهد شد نیرو های مخالف در برابرمان سر تعظیم فرود آورد و در تاربکی ناپدید گردد . همه ی مشکلات از پیش پا برداشته می شود و آینده بی نقص خواهد بود. عدم واقعیت این احساسات که به هنگام عاشقی ،اساسا با عدم واقعیت احساس کودکی که خود را در خانواده و دنیا ،سلطانی با قدرت نا محدود می انگارد یکی است .

 

 

 

درست همانگونه که واقعیت ،در تخیل قدرت مطلق بودن کودک دخالت می کند همین واقعیت در اتحاد خیال انگیز زوجی که عاشق شده اند نیز خود را می نمایاند. فرد دیر یا زود در واکنش به مشکلات زندگی روزمره ، دوباره خود را بازسازی و تثبیت می کند . مرد می خواهد رابطه ی جنسی برقرار کند ، زن نمی خواهد . زن می خواهد به سینما برود ، مرد نمی خواهد . مرد می خواهد پولش را در بانک پس انداز کند زن یک ماشین رختشویی لازم دارد . زن می خواهد درباره کارش حرف بزند مرد هم می خواهد راجع به کار خود سخن بگوید . زن دوستان او را دوست ندارد ، مرد هم دوستان زن را نمی پسندد . بنابر این هر یک از آنان به تدریج در خلوت دل هایشان به این وافعیت پی می برند که با معشوق  یکی نیستند و معشوق علایق ، سلیقه ، تعصب و انتخابهای خاص خود را دارد و به شیوه  زندگی خود نیز ادامه خواهد داد . مرز های خود یکی پس از دیگری کم کم و یا یکباره ترسیم می گردد . آنان به تدریج و یا ناگهانی از عشق فارغ می شوند . یک بار دیگر آنان تبدیل به دو نفر مستقل شده اند .در این مرحله یا  به قطع رابطه اقدام می کنند ، و  یا بار دیگر عشق ورزی واقعی را اغاز می کنند .

 

 

 

منظوراز به کار بردن واژه  ((واقعی)) این است که برداشت ما از دوست داشتن در امر عاشق شدن برداشتی غلط بوده و احساس درونی مبنی بر دوست داشتن ، توهمی بیش نیست . بیان این مطلب که وقتی زوجی از عشق فارغ ،ممکن است به دوست داشتن واقعی یکدیگر بپردازند، اشاره بر این دارد که عشق واقعی از احساس عشق سرچشمه نمیگیرد. برعکس عشق واقعی معمولا در زمانی که احساس عشقی وجود ندارد حادث می شود و این زمان است که  حتی با وجود دوست نداشتن ، عاشقانه عمل می کنیم . اگر واقعیت تعریف عشق که بحث را با آن اغاز کریم برایمان مسلم باشد ، بنابر این باید به این نتیجه رسیده باشیم که احساس ((عاشق شدن)) به دلایل زیادی که ذکر می کنیم ، عشق واقعی نیست .

 

 

 

 

 

منبع: هنر عاشقی|نویسنده اسکات پک

 

با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد

جالب و دیدنی


فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال