لاچین سیر

اسمتوببخش به لبهام

اسمتوببخش به لبهام

 اسمتوببخش به لبهام

جدایی

 

 

از زندگی بیــــــــــــــــــــــــــزارم

چون دیشـــــــــــب

دل مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

آری دل من بر اثر سانحه ای سخت شکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت.

…………………

 دوست دارم تنم ، دفتر نقاشی ات شود.

 

 میخواهم با تیغ روی بدنم بکشی و خون همه جا را رنگین کند!

میخواهم درد بکشم، فریاد بزنم و هیچ کس نباشد که دهانم را ببندد!

………….

تکــــــــــــــــــــــــــــرارت میکنم تا یادم بره یه روز بهت گفتم تو تکرار نشدنی هستی!!

……………………………..

دلبرت خنده کند با دیگران             تو براش بسوزیو گریه کنی

 

 

 

 

 

پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!!! انقدر که

آینه ها با من قهرندو خورشید از من رو بر می گرداند.من از تو دورشدم

از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو ها یم میان انبو هی از شب بوسه هاست.

دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت

در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنو بر های این طرف خیابان

سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند. حرفهایم را از یاد می برمفشاید

هنوز دیر نشده  اشک هایم را پنهان می کنم،صنو بر ها با ید سبز باشند!!!

…………………………………………………….

 

بخوان …

بخوان ما را كه می ‌گوید كه تو خواندن نمی ‌دانی؟ …. تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها كن غیر ما را… آشتی كن با خدای خود .تو غیر از ما چه می ‌جویی؟

 

تو با هر كس به جز با ما، چه می ‌گویی؟ و تو بی من چه داری؟ هیچ!

 

بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دریا را …. و خورشید و گیاه و نور و هستی را.. برای جلوه ی خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می ‌گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم… تویی والاترین مهمان دنیایم

كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت… تو ای محبوب‌تر مهمان دنیایم

نمی ‌خوانی چرا ما را؟؟… مگر آیا كسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه‌ات را گرچه بشكستی…. ببینم، من تو را از در گهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا….اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمی ‌كردی

به رویت بنده من، هیچ آوردم؟…. كه می ‌ترساندت از من؟

رها كن آن خدای دور… آ‌ن نامهربان معبود…. آن مخلوق خود را…این منم پروردگار مهربانت، خالقت

اینك صدایم كن مرا، با قطره اشكی به پیش آور دو دست خالی خود را … با زبان

بسته‌ات كاری ندارم

لیك غوغای دل بشكسته‌ات را من شنیدم

غریب این زمین خاكیم…. آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما كنون برگشته‌ای، اما…كلام آشتی را تو نمی ‌دانی؟

ببینم، چشم‌های خیست آیا، گفته‌ای دارند؟

بخوان ما را… بگردان قبله‌ات را سوی ما … اینك وضویی كن

خجالت می ‌كشی از من… بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم كن …بدان آغوش من باز است برای درك آغوشم

شروع كن…یك قدم با تو …. تمام گام‌های مانده‌اش، با من …

 

جملگی در حكم سه پروانه‌ایم
در جهان عاشقان،
افسانه‌ایم
اولی خود را به شمع نزدیك كرد
گفت: آی، من یافتم معنای عشق
دومی نزدیك شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فكند
آری آری این بود معنای عشق

 

………………………………اسمتوببخش به لبهاماسمتوببخش به لبهام

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه “
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

……………….اسمتوببخش به لبهاماسمتوببخش به لبهام

 

آنگاه که خنده بر لبت میمیرد اسمتوببخش به لبهام                   

 

 

 

                                           چون جمعه پاییز دلم میگیرداسمتوببخش به لبهام

دیروز به چشمان تو گفتم که برواسمتوببخش به لبهام

                                           امروز دلم بهانه ات میگیرداسمتوببخش به لبهام


 

روزم چون شب و شبم چون شبی بیمار است

قلبم تابناک و لبریز از ندانستن هایم

هوا هوای غم است

هولناکترین فاجعه در راه است

بادبانهارا بکشید لنگرهارا بردارید

چه فرق میکند همه جا شب است

فردا صبح هم شب است

پس حرکت خواهیم کرد

من با سرزمین های دوردست آشنایم

 

باید رفت…… باید رفت………….

 

 

این عشق تو سر پناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است ..

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی !

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست …

چشم به راه تو می باشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید !

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک …

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم می خواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی …

ای وای از فردا … و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد …

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست…

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته …

این کلام آخر من است : بی تو هرگزبا تو عمری !

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است …

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد …

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز

 

پایگاه فرهنگی هنری تکناز

با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد