لاچین سیر

وسواس ( از كتاب سه تار اثر جلال آل احمد )

مجموعه : داستان
غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. كمی ایستاد و نفس خود را تازه كرد و باز براه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود كه دو باره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد ، شقیقه ها را اندكی فشرد و بعد ابرو ها را در هم كشید و چند مرتبه شیطان را لعن كرد. درست فكر كرده بود. اكنون بیادش میآمد كه وقتی خواسته بود غسل كند یادش رفته بود (استبراء)كند و حتم داشت الان نه غسلش درست است و نه پاك شده . گذشته از این كه لباسش نیز نجس گردیده و باید هنوز چرك نشده عوضش كند. چند دقیقه مردد ماند . خواست باور نكند : "شاید اشتباه كردمم.." ولی نه ، درست بود . تمام قرائن گواهی می دادند. خواست بر گردد و دو باره به حمام برود ولی هم خجالت كشید و هم از این لحاظ كه ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود و تا نماز مغرب وقت زیاد داشت كه تجدید غسل كند ، تنبلی كرد و بر نگشت.چند بار دیگر شیطان را لعن كرد،بخچه حمام خود را به زیر بغل جا بجا كرد و عبای خود را باز به روی آن كشید و باز سلانه سلانه به راه افتاد. آفتاب شیشه های سقف حمام را قرمز كرده بود كه غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود و قربةالی الله غسل می كرد. سعی می كرد هیچ یك از مقدمات و مقارنات را فراموش نكند. سوراخ گوش های خود را دست مالید، توی ناف خود را سركشی كرد. استبراء و بعد هم نیت، و بعد شروع كرد: یك دور به نیت طرف راست ، یك دور به نیت طرف چپ،…كه برشیطان لعنت ! .. از دماغش خون باز شد. دست به دماغ خود گرفت . آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد. و بعد هول هول از خزینه در آمد و در گوشه ای از حال رفت. خانه اش نزدیك بود . استاد حمام عقب پسرش فرستاد . او را با لنگ و قدیفه اش خشك كردند. خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند و از حمام بیرونش بردند. دو ساعت از شب گذشته بود كه به حال آمد . پا شد نشست و از زنش وقایع را پرسید. ولی او هنوز شروع نكرده بود كه خودش همه چیز را به خاطر آورد. زنش را فرستاد تا بخچه حمام را حاضر كند و خودش زود لباس پوشید و راه افتاد. حمام گذرشان حتمآ تا به حال بسته بود. اگر هم نبسته بود او هر گز رویش نمی شد دیگر به آنجا برود . آن روز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون كشیده بود. ناچار براه افتاد از دو سه كوچه گذشت و در میان یك بازارچه تاریك سر در آورد. چراغ موشی راهرو حمام بازارچه، از ته پله ها سو سو می كرد و در و دیوار را كدر تر از آنچه بود نمایان می ساخت. غلامعلی خان ، خوشحال از این كه هنوز حمام بسته نشده ، از پله ها سرازیر شد. آخرین دلاك نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید. لنگ های خیس را به هم گره می زد و از در و دیوار می آویخت. یا قدیفه های كار كرده را تا می كرد . دمپایی ها را به كناری می زد و می خواست چراغ را هم خاموش كند. غلامعلی خان هنوز از در وارد نشده بود كه صدای او را شنید : – آقا حموم تعطیل شده. – سام علیكم.. من انقدی كار ندارم… یه زیر آب می رم و میام. – آقا جون گفتم حموم تعطیل شده.. آخه مردومم راحتی دارن وقت و بی وقت كه حموم نمیان كه. – چرا اوقاتتو تلخ می كنی داداش؟ تا یه چپق چاق كنی منم اومدمم.. و لباس خود را در آورد. لنگی به خود بست و راه افتاد. داخل حمام تاریك بود. چراغ خواست . دلاك تنبلی كرد و همان از بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن كرد و به دست او داد. غلامعلی خان در گرمخانه حمام را باز كرد. بسم اللهی گفت و وارد شد سایه بزرگ و لرزان سرخود را كه تا وسط كنبد های سقف حمام كشیده شده بود، با ترس نگاهی كرد و به فكر فرو رفت. بلند تر یك بسم الله دیگر گفت و خود را به پله های خزینه رسانید. پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت . یك مشت آب مزه مزه كرد. یك مشت هم به صورت خود زد . با یكی دو مشت دیگر پاهای خود را شست و به خزینه فرو رفت. خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود . آب داغ خوبی بود. بدن خود را با كیف مخصوصی دست می مالید. آب تكان می خورد و از لب سنگ می ریخت و پیه سوز را كه همان جا گذاشته شده بود تكان می داد. شعله پیه سوز كج و راست می شد و سایه روشن دیوار تغییر می كرد. غلامعلی خان این یكی را در یافت ولی گمان می كرد از ما بهتران می آیند و می روند. و هوا تكان می خورد. و شعله را می جنباند. چند دقیقه صبر كرد. صدایی نیامد. یك بسم الله بلند گفت… و شعله پیه سوز ساكت شد. فكر خود را هر طور بود مشغول كرد . ترس و تاریكی را از یاد برد. دو سه بار دیگر بدن خود را دست مالید و به زیر آب فرو رفت. سر كیف آمده بود . زیر آب ، پا های خود را به كف خزینه فشار داد و سبك و آهسته دو سه ثانیه خود را در میان آب نگهداشت . و بعد سر خود را از آب بدر آورد. یكباره ترسید همه جا تاریك شده بود. چشم های خود را مالید. اهه ! مثل این كه سر و صورت و دستش چرب شده بود. بیشتر ترسید . و دلاك را با فریادی وحشت آور، دو سه بار صدا زد. دلاك سراسیمه وارد شد. هر دو در یك آن با تعجب از هم پرسیدند: – پس چراغ چه شد ؟!…و هر دو در جواب ساكت ماندند. دلاك بر گشت و یك چراغ دیگر آورد. پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد. و سر و سینه غلامعلی خان چرب شده بود. دلاك چند تا فحش نثار استاد حمام كرد و غلامعلی خان از روی خشم و بیچارگی یك لا الاه الا الله گفت و در آمد. روغن چراغ ها را با قدیفه خود پاك كرد. لباس پوشیده و غرغركنان رفت. فردا صبح، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از كنار كوچه ، بخچه خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر كشیده بود و سلانه سلانه بسوی حمام می رفت و زیر لب معلوم نبود شیطان را لعن می كرد و یا لاالاه الا الله می گفت .. هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربةالی الله بجا بیاورد.
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
Xبستن تبليغ
ورزشي
×