فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز
فوتبال

مذهبی : تقاضای مادر این سید را بپذیرید !

مجموعه : گوناگون
مذهبی : تقاضای مادر این سید را بپذیرید !

مرحوم علامه طهرانی دركتاب معادشناسی می گوید :

یكی از اقوام شایسته ما كه از اهل علم سامرا بوده و سپس در كاظمین و فعلا در تهران سكونت دارد برای من نقل كرد كه در ایامی كه در سامرا بودم مبتلا شدم به مرض حصبة سخت و هر چه در آنجا مداوا نمودند مفید واقع نشد . مادرم با برادرانم مرا از سامرا به كاظمین برای معالجه آوردند و در كاظمین نزدیك به صحن مطهر ، یك اطاق در مسافر خانه تهیه و درآنجا به معالجة من پرداختند ، موثر واقع نشد و من بیهوش افتاده بودم . ازمعالجة اطبای كاظمین كه مأیوس شدند یك روز به بغداد رفته و یك طبیب سنی مذهب را برای من به كاظمین آوردند . همین كه نزدیك بستر من آمد و می خواست مشغول معاینه گردد من در اطاق احساس سنگینی كردم و بی اختیار چشم خود را باز كردم دیدم خوكی بر سر من آمده است ، بی اختیار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم . گفت چه می كنی ؟ چه می كنی ؟ من دكترم ، من دكترم‌ !‌ من صورت خود رابه دیوار كردم و او مشغول معاینه شد و دستوراتی داد و نسخه ای نوشت و رفت . نسخه را تهیه كردیم و به تمام دستورات او عمل كردند ابدا موثر واقع نشد و من لحظات آخر عمر خود را می گذراندم . تا آن كه دیدم حضرت عزرائیل وارد شد با لباس سفید و بسیار زیبا و خوشرو و خوش منظر و خوش قیافه . پس از آن پنج تن : حضرت رسول اكرم ، حضرت امیر المونین و حضرت فاطمة زهرا و امام حسن و امام حسین بترتیب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكین دادند و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نیز با هم مشغول گفتگو بودند . در این حال كه من به صورت ظاهر ، بی هوش افتاده بودم ، دیدم مادرم پریشان شده و از پله های مسافر خانه بالا رفت روی بام و رو كرد به گنبد مطهر حضرت موسی بن جعفر و عرض كرد :

یا موسی بن جعفر من بخاطر شما ، بچه ام را آوردم اینجا ، شما راضی هستید بچه ام را اینجا دفن كنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و كلا ! (البته این مناظر را این آقای مریض با چشم دل می دیده است نه با چشم سر ؛ آنها بهم بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال است .)همین كه مادرم با حضرت موسی بن جعفر مشغول تكلم بود ، دیدم آن حضرت به اطاق ما تشریف آوردند و به حضرت رسول الله عرض كردند : خواهش می كنم تقاضای مادر این سید را بپذیرید !

حضرت رسول الله رو كردند به عزرائیل و فرمودند :‌

برو تا زمانی كه خداوند مقرر فرماید ؛ خداوند بواسطة توسل مادرش عمر او را تمدید كرده است . ما هم می رویم و انشا الله برای موقع دیگر . مادرم از پله ها پائین آمد و من نشستم آن قدر از دست مادرم عصبانی بودم كه حد نداشت و به مادرم گفتم چرا این كار را كردی ؟ من داشتم با امیر المومنین می رفتم ، با پیغمبر می رفتم ، با حضرت فاطمه و حسنین نی رفتم ، تو جلو مارا گرفتی و نگذاشتی كه ما حركت كنیم

  پایگاه فرهنگی هنری تکناز

 

با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال