فوتبال
تور مسافرتي
تور مسافرتي
تبليغات در تکناز

مطالب امروز

فوتبال

شعر: سروده هایى از مقام معظم رهبرى

مجموعه : مجله خبری
شعر: سروده هایى از مقام معظم رهبرى
وادی عشق
ز آه سینه سوزان ترانه می سازم
چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم
به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای اشك دمادم بهانه می سازم
پر نسیم به خوناب اشك می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی كنم دل از این عرصه شقایق فام
كنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان بخون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب خانه می سازم
چو شمع بر سر هر كشته می گدازم جان
ز یك شراره هزاران زبانه می سازم
ز پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم
سر و تن و دل و جان را به خاك می فكنم
برای تیر تو چندین نشانه می سازم
كشم به لجه شوریدگی بساط «امین»
كنون كه رخت سفر چون كرانه می سازم
¤¤¤
به یاد رفیقان
حرفی بگوی و از لب خود كام ده مرا
ساقی! ز پا فتاده شدم، جام ده مرا
فرسود، دل ز مشغله جسم و جان، بیا
بستان ز خود، فراغت ایام ده مرا
رزق مرا، حواله به نامحرمان مكن
از دست خویش، باده گلفام ده مرا
بوی گلی، مشام مرا تازه می كند
ای گلعذار! بوسه به پیغام ده مرا
عمرم برفت و حسرت مستی ز دل نرفت
عمری دگر ز معجزه جام ده مرا
ای عشق! شعله بر دل پر آرزو بزن
چندی رهایی از هوس خام ده مرا
جانم بگیر و جام می از دست من مگیر
ای مدعی هر آنچه دهی، نام ده مرا
مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید
یارب! امید رستن از این دام ده مرا
بشكفت غنچه دلم ای باد نوبهار
خندان دلی بسان «امین» وام ده مرا
¤¤¤
بی تو
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز كف داده ام عنان بی تو
ز تلخكامی دوران نشد دلم فارغ
ز جام عیش لبی تر نكرد جان بی تو
چو آسمان مه آلوده ام ز تنگدلی
پر است سینه ام از انده گران بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حكایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو
چو شمع كشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو
زبیدلی و خوشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو
عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شكرین دهان بی تو
گزاره غم دل را مگر كنم چون «امین»
جدا ز خلق به محراب جمكران بی تو
¤¤¤
خورشید من برآی
دل را ز بیخودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست كه سر داده ام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد كه دل از سینه بر كنم
باری علاج شوق گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سركشت
خورشید من برآی كه وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر كشیدن است
بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن كه سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی كنم
تصویر قصه دل من ناشنیدن است
آن را كه لب به جان هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
¤¤¤
این شعر را آقا در جواب شعر "چشم بیمار" سروده اند:
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
 
با يک کليک همسر آينده خود را انتخاب کنيد
فروش بلیط هواپیما
پربیننده های تکناز
جدیدترین مطالب
لیزر
بچه های آسمان
Xبستن تبليغ
فوتبال