تبلیغات

تبلیغات

روایت خواندنی همسر حمید مصدق از عشق آقای شاعر

روایت خواندنی همسر حمید مصدق از عشق آقای شاعر

همسر حمید مصدق از عشق آقای شاعر و روحیات لطیف او سخن می گوید.

 

در شبان غم تنهایی خویش/ عابد چشم سخنگوی توام/ من در این تاریکی/ من در این تیره شب جانفرسا/ زائر ظلمت گیسوی توام/ گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من/ گیسوان تو شب بی پایان/ جنگل عطرآلود/ شکن گیسوی تو/ موج دریای خیال/کاش با زورق اندیشه شبی/ از شط گیسوی مواج تو من/ بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم/ کاش بر این شط مواج سیاه/ همه عمر سفر می کردم…

 

روایت خواندنی همسر حمید مصدق از عشق آقای شاعر

 

لاله خشکنابی هر چند متولد تهران، اما اصالتا آذری و آن هم برادرزاده یکی از معروف ترین تبریزی های تاریخ معاصر، یعنی استاد شهریار است. «اسم لاله برای من انتخاب ایشان است.» او می گوید «نوع زندگی عجیب شهریار و افکار و عقایدش در زندگی بعدی من موثر بود و مرا برای زندگی سخت و غیرعادی و در عین حال جالب با یک شاعر آمادگی ذهنی داد.»

 

آخرین خاطره خانم خشکنابی از استاد شهریار، شبی است که شهریار به جمع شدن شاعران در خانه حمید مصدق از بیمارستان به خانه آنها آمده و شاهد شعرخوانی اخوان ثالث و سیمین بهبهانی بوده است.

 

اما لاله چطور با حمید مصدق آشنا شد؟ «سال 51 دانشجو بودم. تابستان که به اردوی دانشجویان در بابلسر رفته بودم، حمید هم که در دانشگاه کرمان تدریس می کرد دانشجویانش را به اردو آورده بود. در آنجا با هم آشنا شدیم.»

 

داستان این آشنایی از این قرار است که خانم خشکنابی اهل نقاشی بوده، آنجا با دانشجویان دیگری که نقاشی می کردند آشنا شده و نقاشی می کشیده اند. یکی از این نقاشان جوان، شاگرد حمید مصدق بوده. مصدق برای سرکشی به وضع آن دانشجویش آمده بوده که با دانشجویی دیگر آشنا می شود.

 

«همانجا توی اردو از من خواستگاری کرد.» خانم خشکنابی هم که قبلا کتابی از او خوانده بوده و آقای شاعر را می شناخته. «اگر او حمید مصدق نبود و من با شعرهایش زندگی نکرده بودم، اصلا آشنا شدن و صحبت ما با هم موضوعی نداشت.»

 

مراسم ازدواج بسیار ساده برگزار می شود. «جز فامیل خیلی نزدیک از دو طرف، کسی نبود. این تصمیم به خاطر عوامل مختلفی بود، از جمله دانشجو بودن و واقع شدن زمان عروسی در ترم اول.»

 

روایت خواندنی همسر حمید مصدق از عشق آقای شاعر

 

حاصل ازدواج حمید مصدق و لاله خشکنابی دو فرزنده بوده. «سال 57 غزل به دنیا آمدو سال 64 ترانه» آنها قبل از بچه دار شدن با هم سفرهای متعددی رفته اند. از جمله یک بار با ماشین شخصی به جنوب اروپا رفته اند و توریستی، شهر به شهر گشته اند. «در این سفر روحا به هم نزدیکتر شدیم.» در دوران نامزدی هم مدتی حمید مصدق به انگلیس رفته بوده و آنها برای هم نامه هایی می نوشتند که مثل دفترچه خاطرات، شرح اعمال روزانه شان بوده است.

 

به گفته خانم خشکنابی، حمید مصدق هرگز در کار خرید خانه کمک نمی کرده «چون در واقع وقت ندارد» و همیشه درگیر کار وکالتش بوده «تازه اصلا هیچ کاری را خوب بلد نیست!» ولی در عین حال آقای شاعر آدم صبوری بوده. هیچ وقت از مریضی شکایت نمی کرده. دوست صمیمی اش اخوان ثالث بوده. به خانواده احترام می گذاشته و «هرگز پرونده های مربوط به طلاق و مسائل خانوادگی قبول نمی کند.»

 

خانم خشکنابی که نقاش بوده، یک پرتره از حمید مصدق کشیده بوده که در چاپ اول «از جدایی ها» روی جلد کتاب کار شده ولی این اثر در همان چاپخانه گم می شود. او در انتخاب شعرهای کتاب «تارهایی» نقش داشته و آنطور که خودش تعریف کرده، یکی یکی شعرها را با بحث کردن سر شعف و قوت آن برای چاپ انتخاب کرده اند.

 

و سوالی که برای مصاحبه شونده خیلی مهم بوده: آیا به مخاطب منظومه عاشقانه «آبی، خاکستری، سیاه» که شاعر برایش گفته «شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما/ چه کسی نقش تو را خواهد شست؟» حسادت نمی کند.

 

جواب خانم خشکنابی این است: «این مسئله مربوط به سال ها قبل از ازدواج ماست و در زندگی هر آدم عادی امری معمولی است، وای به اینکه این آدم شاعر هم باشد! تازه اگر این عشق نبود، این شعرها نبود و اگر این شعرها نبود، این حمید هم برای من نبود.»

 

او می گوید که به حمید مصدق اعتماد دارد و «می دانم که دنبال هوی و هوس نیست و از ابتذال فکری دور است.» حتی اینکه مخاطب آن شعر را هم دیده و با او آشناست. و این هم حرف آخر: «دلخوشی بزرگ من همین است که اولین خواننده شعرهایش هستم.»

 

 

تبلیغات